|
دخترم... ...ناگفتنیهای امروز و گفتنیهای فردا برای دخترم...
|
دختر نازنینم گفتنی ها ی زندگی بسیار است و نا گفتنی ها بیشتر... برایت با عشق نوشتم پس تو نیز با عشق بخوان ..هر زمان که دوست داشتی بخوان.. و من نگاهم به آینده ای روشن است تا شاید روزی با دیده ی بیناتر از امروز بازهم بنویسم بدرود تا فردایی روشن تر...
زندگیت را دوست داشته باش آن چنان که شایسته است..
از همه دوستان عزیزی که تا امروز همراه با وبلاگ دخترم بودند و همیشه با نظرات خوبشان امیدوارم نمودند بی نهایت سپاس گزارم. خدای بزرگ یار و نگهدار همگی شما مهربانان باشد..
پ .ن:دوستان گلم منو ببخشید ... همیشه شرمنده ی محبّت هایتان هستم و بسیار دوستتان دارم, امّا گاهی سکوتی لازم است برای گفتنی های بیشتر و من امروز به این سکوت بسیار محتاجم پس تا شروعی دوباره ... یا حق [ ۱۳۸٩/۱۱/٢ ] [ ٢:٢٩ ب.ظ ] [ یه شقایق ]
[ نظرات () ]
و اینک حلقه ای از نور , جام بلورین احساس را دربر گرفته است ..نور آرامش و اطمینانی که درورای ندانستن ها از فانوس ایمانم بر دنیای ویرانه ام افکنده می شود.نوری که می گوید:نترس..بیا..من راه را خوب می دانم..همه ی چراغ هستی هم چون خاموش شود و تاریکی بشود مادر گیتی..تو غصه نخور ..بهترین و لا یزال ترین نور هستی از آن توست.فقط مراقب باش تا سردی هوا یخ براندام فانوس ات نیاندازد.به هوش باش که هوا بسیار سرداست..نکند چلچراغهای دنیا مدهوشت کند..نکند بیراهه روی..می دانم ..خواهی گفت نورشان آن قدر زیاد است که سردرگمم می کنند و سرانجام واله و شیداو گم گشته..اما بدان که همه تو را می برند به نا کجا آباد..به همان جایی که اولش لذت است و آخرش حسرت.پس فانوس را بدست گیر..راه لذت را کناری بگذار و راه سخت تر را برگزین تا به لذتی ماندگار برسی.شاید بگویی چه معلوم که سرانجام این راه سخت لذتی همیشگی است ؟؟ و برای تو همین بس که بگویم سراسر جهان با ذره ذره ی هستی اش ؛ با تمام کائنات ..همه و همه ..هر لحظه از حیات را با تکرار همین واقعیت سپری می کنند واقعیتی که چشم بینا می خواهدتا ببیندوگوش شنوا تا بشنود ... [ ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ ] [ ۱۱:۱٦ ق.ظ ] [ یه شقایق ]
[ نظرات () ]
بلور شیشه ای احساس سر در گریبان است انگشتان یخ زده ام در آغوش سردش می لرزند نمی دانم چه بگویم و سر در آستین کدامین باور گذارم نمی دانم کدام باید ها را باور کنم و کدام را در مرداب ناباوری غرق سازم نمی دانم خنده های شیرین را جدی بگیرم یا گریه های تلخ را.. بلور شیشه ای احساس در موجی از تردیدها گرفتار آمده .. عقل کشتیبانی نمی کندو سردرگم است.به راستی به کدامین سو باید رفت آن هنگام که نمی دانی آن چه را که چندی قبل به آن یقین داشتی! چه امیدی برای رسیدن است آن هنگام که نمی دانی به کجا خواهی رسید! آری ..اینک باید به دنبال آن نور آشنا باشم برای همه ی گم شدن هایم..
[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ ] [ ۱٢:٤۱ ب.ظ ] [ یه شقایق ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |