معجزه شد!

خط اخمی عمیق

و

عمیق تر از آن عمود غرور بر دل داشت

نگاهش خسته بود و منتظر...

گمگشته در پیچ و خم تردیدها

...

معجزه شد!

با چند واژه ی کوتاه

و

یک نگاه مطمئن

...

خط خطیهای خستگی اش فرو ریخت

انحنای زیبایی بر لبانش نشست

شکستگیهای ابروانش باز شد

نقطه ی امیدی پیدا شد

 همه ی نگاه هایش به خط راست رسید

و

گره ازخطوط  چهره اش گشود

...

آری گلم

معجزه شد...

او تازه شد

و

بر خط خط برگهای زندگی اش نوشت:

"سپاس"

تا

دفتر خوشبختی را نگاشت...

 

 

دختر گلم یکی از شاه کلیدهای سعادت و خوشبختی در دنیا سپاس است

سپاس از خدا برای هر آنچه که  هست و نیست...

سپاس ار خلق خدا برای هر آنچه که فقط هست...



موضوعات مرتبط: خوب بودن

تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۳٠ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

دخترم

دردانه ی زیبایم

عزیز تر از جانم

پاره ی تنم

دوستت دارم

... 

صدای دلنوازت را

نگاههای معصومانه ات را

شیطنت های کودکانه ات را

اشک های بی کینه ات را

دل پاک و مهربانت را  

همه را دوست دارم

می دانی...

تو مژدگانی همه ی مهربانی های عالمی

تو بهترین همدم و مونس

و

 با محبت ترین پرستار عالمی

تو ارزنده ترین هدیه ی خدا بر روی زمینی

و

در یک کلام

تو رحمت کاملی

تو را با همه ی وجود دوست می دارم

دخترم

همیشه

 خوب باش و خوب بمان

روزت مبارک

 

 میلاد مظهر عصمت و نجابت، حضرت فاطمه معصومه(س) و روز دختر بر تمام دختران عفیف ایران مبارک باد



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۸ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

آفرینش را جز او مقصود نیست           پاک دامن تر از او موجود نیست

از کودکی با نام و یاد پیامبر اکرم و امامان معصوم (ع) انس و الفت گرفته ایم و بسیار دوستشان داریم ، همچون عزیزترین عضو خانواده...

وقتی در هر کجای این کره ی خاکی به یکی از آنان بی احترامی و توهینی شود ناراحتی و خشممان حد و مرز ندارد جگرمان آتش می گیرد ...

فرقی هم نمی کند این ناکجای دنیا  ، مهد آزادی بیان باشد یا دیار در خواب ماندگان زمان!

...

دوستی می گوید : در خواب مانده ماییم نه آنها!

خوب دورو برت را نگاه کن آنها کجایند و تو کجا؟!

آنها هر روز در حال پیشرفتند و همین حالا تو بیشتر از صدسال از آنها عقب تری!

و تو هنوز در خواب مانده ای و در وقایع بیش از هزار سال پیش سیر می کنی ...

_ آری راست می گویی دوست من

اما...

گناه من گناه اسلام نیست

عقب ماندگی ام به گردن ایمانم نیست ...

من در همان هزار سال قبل مانده ام و عشقم به رسول خدا افسانه ای بیش نیست

من خوب شعار می دهم و پای عمل که به میان آید حرفی برای گفتن ندارم

اما آنها در هزار سال قبل نمانده اند و راهی میان بر زده اند !

راستی می دانی آن چه از خوبیهایشان می بینی اساسش همان اصول اسلام و قوانین به قول شما هزار سال پیش است

صداقت ، قانون مداری  ، نظم و اعتدال و ...

و مهمتر از همه اصل برتری جمع بر فرد که دست بر قضا در همان اصول هزار سال پیش هم از مهمترین هاست!

حال این اصول را جامه ی عمل بپوشانید و با آنچه محبوب غرایز بشر است و چوب جادوی شیطان ، زینت و رنگ و لعاب دهید ... میشود همان غرب و آمریکا ! همین جاست که می گویم در خواب مانده اند !

 آخر بیش از هزار سال است که خدای مهربان راه و رسم مبارزه با همین شیطان که بزرگ ترین مانع سعادت است را با بهترین پیک خود برای انسان فرستاده است ولی آنها در خواب مانده اند  و بیشتر ما خود را به خواب زده ایم ..

بعدهم  آب از دهان ما مسلمانان بی عمل جاری می شود که عجب سرزمین پیشرفته ای !!!

آن وقت همین آمریکا برایمان قرعه کشی راه می اندازد تا شاید قرعه ی نیک بختی به ناممان افتد و زندگی در این دیار آرزوها و آزادی ها نصیبمان شود.

بعد از عمری سرخم کردن هم از فرط آزادی باید شاهد هر گونه توهینی به وطن و تمدن و دین و ایمانمان باشیم و جگرمان آتش بگیرد و خیلی هنر کنیم یک لیوان آب خنک بنوشیم و بگوییم:

جه می شود کرد دنیا دست اینهاست دیگر...

 

آری دخترم

عشق و ایمان من به رسول خدا دلیل عقب ماندگی ام نیست بلکه عمل نکردن به اصول دین اوست که مرا عقب نگاه داشته است .

یا رسول الله

نمی دانم چه بگویم و این عذر تقصیر را چگونه بیان کنم .

می گویند مسلمانان خشمگین اند و من می گویم لعنت خدا بر سازندگان این فیلم ، اما می دانید مقصر اصلی کیست ؟

مقصر خود ماییم که  این چنین ضعیف و عاجزیم در این دنیای علم و عمل

اگر علم و اطلاعات دینی مسلمانان رو به فزونی بود و با انواع توطئه ها ، به جای اصل دین خرافات و فرعیات دین را در مغز شان جای نداده بودند امروز هر ناکسی به خود جرات توهین به اسلام را نمی داد.

چه می شود ما را ؟؟؟

مسلمانیم و اکثرا از اسلام بیگانه... افسوس

کجایید ای مسلمانان واقعی ؟

آنهایی که به نام اسلام و با آبروی اسلام  به دنبال قدرت طلبی و خواسته های نفس خود هستید گناه این جرم به گردن  شماست

...

...

کجایند مردان خدایی ...کجایند اهل ایمان واقعی خدایا؟

دختر خوبم

برادران و خواهران عزیز تر از جانم

به خدا اسلام دین عمل است نه شعار و ظواهر ، اسلام دین زندگی است

اسلام همان قانون جامع و بی عیبی است که آفریننده ی هستی برای بشریت وضع نموده است

بیایید تا فرصت باقیست تسلیم واقعی این قانون باشیم ... مسلمان باشیم.

«إنَّ اللهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلّونَ عَلَی النّبیَّ یاَ أیُّهَا الَّذینَ آمَنوا صلّوا عَلیهَ و سَلِّمُوا تَسلیماً»

*خدا و فرشتگانش بر ( روان پاک) این پیغمبر صلوات و درود می فرستند شما هم ای اهل ایمان، بر او صلوات و درود بفرستید و با تعظیم و اجلال بر او سلام گویید و تسلیم فرمان او شوید.

سوره احزاب آیه ی 56

 

اگر بتوانم شرمندگی ام را با قطره قطره ی خونم بنویسم حق است...



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٧ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

رو به آسمان ایستاده بودم و چادری بر سر داشتم به قصد نماز...

دستانم را برای قنوت بالا آوردم و به بالاترین نقطه ی آسمان نگریستم ...

لخظه ای بعد نمایی از خودم در همان نقطه ی دوردست آسمان دیدم

غرق وحشت و حیرت بودم

ناگهان زمین و هرچه که نام دنیا بر‌ آن می گذاریم به برهوتی ناآشنا تبدیل شد

برمن الهام شد که این لحظه ی مرگ است و وداع با دنیا

وحشت مرگ باور نکردنی است

با تمام وجودم التماس می کردم و فرصتی دوباره می خواستم

در همان لحظات طاقت فرسا تنها آرزویی که داشتم این بود که اجازه ی برگشت داشته باشم

فقط برای این که قران بخوانم و مسلمان واقعی باشم

از خدای خودم شرمنده بودم 

احساس کسی را داشتم که به صورت کاملا غیر منتظره باید راهی سفری طولانی باشد در حالی که کاملا دست خالیست...

با خالق خود عهدی بستم

همچون دانش آموزی که تکلیفش را در منزل جاگذاشته باشد التماس کردم و فرصت خواستم تا

باز گردم ...

و

زندگی کنم اما این بار با قران

آرزو کردم بازگردم و هر لحظه ام انس بگیرد با قران

خدای مهربان صدایم را شنید و دستم را گرفت و فرصتی دیگرم داد

و در آخرین لحظه عهد بستم تا این تجربه را برای همه ی عزیزانم بگویم

...

چشمانم را باز کردم صبح شده بود و وقت نماز ...

کاملا گیج و منگ بودم

روزها گذشت و من همه را به حساب خواب و خیال گذاشتم هرچند که بیش از پیش عاشق قران شدم اما باز گویی این رویا که عهد بسته بودم نه !

تا به امروز صبح که تلنگری دیگر خوردم ...

و

خوب فهمیدم که خواب و خیالی در کار نیست !!(پست قبلی)

مرگ واقعا حق است و بدجوری غافل گیر می کند!!

نیازی نیست پیر یا بیمار باشید یا تصادف کنید و ...

نیازی نیست از مرگ فرار کنید چون از زندگی به شما نزدیک تر است!!

پس

فرصت ها را از دست ندهیم

در لحظه ی مرگ همه ی این دنیا با همه ی زیبایی هایش به برهوتی بی چیز تبدیل می شود جایی که دستمان از آن کاملا کوتاه است

در آن لحظه است که با تمام وجود آرزو می کنیم ای کاش به جای همه ی دنیا یک ایمان قوی داشتیم تا اکنون دستمان را بگیرد.

شاید این رویا بیدار باشی باشد برای من و شما

تا بدانیم که نه شاید بلکه حتما فردا خیلی دیر است

اگر فرصت واقعا به پایان رسیده باشد دیگر برگشتی در کار نیست

به همین سادگی ... تمام شد...

قدر لحظه های زندگی را بدانیم و برای خدا و با یاد خدا و به امید خدا زندگی کنیم

نکند روزی بیاید که پیک مرگ را بالای سر حاضر ببینیم ولی روحمان هنوز از چشمه ی زلال و بی بدیل قران جرعه ای نیاشامیده باشد و دستمان از معنویات و خوبی ها خالی باشد...

فرصت ها را از دست ندهیم

...

 

 

اگر روزی ازمن بهترین آرزوهایم را برای عزیزانم بپرسند

می گویم فقط انس با قران



موضوعات مرتبط: مرگ و زندگی

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۳ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

آری شاید دیگر فرصتی نباشد ...

جمله ای که چند صباحی است با تمام وجودم درک کرده ام و امروز به یقین رسیدم شاید اگر این اتفاق نبود به این زودی ها سراغ این وبلاگ نمی آمدم ...

شاید مثل همیشه فرصت را زیاد می دیدم و کارهایم را به فردا و فردا ها موکول می کردم

...

از تو دختر خوبم و از هر عزیزی که این مطلب را می خواند عاجزانه تمنا دارم که گوش جان به آن چه خواهم  گفت بسپارید

حتما برای همه پیش آمده است که به مرگ اندیشیده و گاها آن را آسان و پایان مشکلات بپنداریم

یا پیش خود تصور کنیم هنوز جوانیم و فرصت زیادی باقیست این کاملا طبیعی است ما همیشه مرگ را از خودمان دور می بینیم حال آنکه نزدیک تر از زندگی به ماست ...

راستش من تا به حال چنین مطالبی که اکنون خود در حال نوشتنشان هستم بسیار خوانده ام و به خیال خود بسیار هم باور داشته ام اما

شنیدن کی بود مانند دیدن...

نمی دانم چگونه با این کلمات می توان عمق این لحظه ی کاملا غیر منتظره را وصف کرد نمی دانم ...

بار اول به حساب خواب و رویا گذاشتم روزش را گیج و منگ بودم و بعد باز هم غرق در روزمرگی دنیا ...

اما امروز صبح اتفاقی افتاد که دیگر نمی توان به حساب خواب گذاشت ...

لحظه ی کشاکش بین جسم و جان را لمس کردم لحظه ای که گویی تمام دنیا ساکن می شود و تو را نمی بیند و نمی شنود

با تمام وجود می خواهی بمانی ، بشنوی و ببینی و حرکت کنی اما ...

هنوز در گلویم احساس خفگی دارم 

دقیقا نمی دانم چه اتفاقی افتاد ولی تلنگر خوبی بود برای درک زندگی .

...

برگشتن به زندگی چقدر زیباست

فرصت زندگی کردن بزرگ ترین نعمت خدای بزرگ و مهربان به بندگانش است

اما اما

ما بسیار ناسپاسیم 

فرصت ها را غرق در دنیا می شویم و کور و کر

راستی چرا ما مرگ را می بینیم ولی باور نداریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا اینقدر ناسپاسیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا کی فرصت ذاریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ادامه دارد...



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۳ | ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()