دخترکم ؛

‌ دریای محبّتم نسبت به تو روز به روز طوفانی تر میشود

 امّا باکی نیست چرا  که

چاره این طوفان  نگاه زیبای توست

 که بی ریا و صمیمی روحم را مینوازد

 و با معصومیّت بی بدیلش

 مرغابی های امید این دریای ناآرام را به غزل سرایی وا میدارد.

                       ...................                        

روزها می گذرند ..

ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها با من سخن میگویند

 و طلوع و غروب آ‌فتاب

 حکایت از گذر زمان و آغاز فصل کوچ پرستوها میکنند..

و مرا در اندیشه کوچ پرستوی کوچکم

 از دنیای شیرین کودکی به دنیای پر  رمز و راز بزرگترها فرو میبرد

 امّا

پرستوی قشنگ من مژده بده که سرزمین مقصد

 بهشتی گمشده در برزخ است

 و تو ساکن بهشت خواهی شد ..

اگر نشانی را بدانی؛

سفر به دنیای بزرگترها!!!

دنیایی که اغلب با رنج و شکایت از آن یاد می کنند

 و در مذمّتش بر هم پیشی می گیرند

 چرا که نشانی نمیدانند و گمشده همیشگی برزخ می مانند

 و روزهای باقیمانده را در آرزوی بازگشت به کودکی می گذرانند!

و آنان که راه را خوب می دانند

 در پرتو نور ایمان به منزلگه زیبا و آرامی چون بهشت راه می یابند

  و تا بهشت ابدی در آن میمانند.

اما بهشت کجاست؟

آیا بهشت همان جایی است که در اوج زیبایی است

 و ما را در ناز و نعمت خود غرق می سازد؟

آیا بهشت جایی است که رنگ غم را نمی شناسد

 و فقط و فقط لذّت ارزانیمان می کند؟

هم آری و هم نه!!

آری...چون این بهشت فقط در عالم معنی

 و آن هم پس از یافتن بهشت دنیا میسّر می شود

و نه...چون در بهشت دنیا (( لذّت)) مفهوم مادّی ندارد

 و این گونه لذائذ هدف مخصوص گمگشتگان برزخ دنیااست

 ...هر چند که بهشتیان دنیا نیز از آن بی بهره نیستند‌

امّا هرگز رسیدن به  هدف والا را به این لذائذ نمی فروشند

 اگر

 در بهشت ابدی همه پاداش ها ملموس و قابل بیان و باب طبع اند

 در بهشت دنیا

هر چه هست حرکت برای رسیدن به هدف والاست

گویی همچون افسانه ها وارد سرزمین ارواح می شوی

 و برای رسیدن به هدف خود

هرگز نباید به صداهای پشت سر گوش دهی

   وهمه جسم وجانت برای رسیدن به این هدف والاحرکت کنند

تو رو به جلو می روی وفقط به مقصد می اندیشی

 وهمه موانع را با همان ایمان به هدف

از سر راه برمی داری

تو راه درست را انتخاب کرده ای و به مقصد خواهی رسید

تو از سختی های این راه رنجور نمی شوی

 و به گریه و ناله نمی افتی

 چون هدف داری

و هر مانع و رنجی در پیش راهت عزمت را جزم می کند

 تا محکم تر و استوارتر باشی

 برای رسیدن به هدف والا که نور بی مانند الله است

و سر از پا نشناسی

  در رسیدن به او لذّتی را در سراسر روح و جسمت دریابی

 که معنی بهشت دنیاست

بهشتی که در حرکت رنگ می گیرد

 و با رسیدن به کمال معنی می شود

تو در حرکت خود راسخی

 و او...همان که غایت نور است ونهایت هدف 

 دستت را می گیرد

  تو بوی شقایق را در عمق وجودت احساس می کنی

 و دوست داری هر لحظه او را در کنار خود لمس کنی

او آنقدر نزدیک است که در تصور نمی گنجد

تو سربازی هستی که فاصله های من بودن خودت را با او

 در هم می نوردی

و در هر فتحی لذتّی وصف ناپذیر سرمستت می کند

لذّتی که مخصوص بهشتیان است

و تو عاشق می شوی

و با نور ایمان قصر بهشت را روشنایی می بخشی..

 

 



موضوعات مرتبط: بهشت , عشق , لذت

تاريخ : ۱۳۸۸/٦/۳٠ | ٥:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

و ماه , این مسافر تنها , آواره دشتهای خاموش و خلوت آسمان, آن شب

 

در نخلستانهای ساکت پیرامون مدینه , چشم به راه علی بود , این زندانی تنهای خاک

مهتاب پر شکوه و بلند و زیبای زمین , این در انبوه شیعیانش مجهول تا مگر همچون هر

 

شب از شهر پلید و از غوغای زشت نفیرها و خورخورهای مردمی که در پستوی

 

خانه های تنگ و تاریکشان خسبیده اند و در خواب نیز آنچه می بینند , همچون

 

بیداریشان است......؛خود را نجات دهد و به دامن مهربان و پاک آشنای خود مهتاب کشد

و در زیر سایه های درختان خرما که منتظرند تا علی را در میان خویش گیرند و از چشم

 

بیگانه ها و بیهوده ها پوشیده دارند , آهسته و آرام و آسوده شب را و ساعتهایی از شب

 

را با تنها یار محرم و صاحب سرّ و شیعه خاص و علی شناس خویش , چاه , گفتگو کند

,‌

سر پیش او آورد و آزادانه بگرید , بار سنگین غمها و دردها و حرفها را که بر سر دلش

 

افتاده است و بیتابش کرده است سبکتر سازد و همچون مرغی چینه دان پر رنجش را در

 

حلقوم چاه که همچون جوجه گرسنه ای بروی او دهان گشوده است خالی کند و با

 

تکانده حوصله اش باز به شهر برگردد , شهری که دوست و دشمن مشت ها و کیسه ها

 

و دامنهایشان را پر از دانه های درد کرده اند تا پیش او بریزند و او همه را برچیند

.....

آری ...این زندگی علی (ع) بوده است

..!

سایه مردی از دروازه شهر به خواب رفته در سینه حرّات سوخته و مرگ زده پیدا میشود

با گامهای محتاطانه و وقار همیشگی پیش می آید , سر در گریبان خیالات رنج آلود و

 

اندیشه های دردناک و عمیقش فرو برده , و در پشت لبهای خاموشش عقده های

 

انباشته دردها و حرف ها و فریاد ها و خشمها و کینه ها برای بیرون ریختن و منفجر شدن

و صیحه بر کشیدن و نالیدن بی قراری می کنند

,.............

این سایه, علی است.., مردی که دلاوری و بیباکی همواره در آغوش مهیب ترین

 

مخاطرات , در بحبوحه خونین ترین و مرگبارترین نبردها و در زیر باران تیر و شمشیر

صفهای انبوه هزاران دشمن به خون تشنه , خود را به سایه او می کشانند و به زیر دامن

او پناه می برند و پنهان میشوند و از هراس به قبضه شمشیر دودم و پشت سپر استوار

و لجوج او می آویزند , شجاعت همواره در پناه علی از خطرها مصون است , او مظهر

 

خشم خداوند است.شیر پیروزمند الله است

.

اما او سراسیمه است ...از چه می ترسد ؟ آنکه در صحنه های مرگبار جنگها که از خون

 

پوشیده است .....همچون شیری خشمگین خود را بر انبوه خصم میزند و همچون

 

تندبادی در صحرای مرگ و هول میوزد

....

علی از مرگ می ترسد؟

!

چه شورانگیز و جان بخش است اینجانبودن

هنگامی که تیغه پولادین شمشیری که تیز کرده بودند و به زهر آغشته بودند ,‌ در حالی

که ذرات خونین مغزش بدان چسبیده بود از فرقش کشیده شد , نخستین احساسی که

در سراسر زندگی در آرزویش بود در خود یافت , پنجه نیرومند و خشنی که همواره قلبش

را می فشرد رهایش کرد و نخستین بار از جان فریاد کشید که : ((به پروردگار کعبه

 

سوگند که نجات یافتم)) او از چنین پنجه ای که از درون به خفقانش کشیده است و در

تنهایی به فغانش آورده مینالد و شیعیانش بر زخم سرش می گریند؟

!!

علی از فقر می ترسد؟

!

علی به فقر شکوه و افتخار بخشیده است ؛ به فقر غنا و استغنا داده است

...

روحی را که در زیستن نمی گنجد , دلی را که از این دنیا بزرگتر است چه چیز در زندگی

 

ودر جهان هست تا به دردش آورد؟

از دشمنی ها و دشنام ها می هراسد؟

دامان دریا را لعاب کدام پوزه ای میتواند آلود؟.........دشنامم دهید که برای من زکات

است و برای شما نجات

!!!

علی از چه میترسد؟ علی چرا مینالد؟

این دو پرسشی است که همواره در تاریخ مطرح است و با شگفتی از آن سخن میگویند

و دریغا که شیعیان علی نیز هیچکدام آنرا ندانسته اند, هیچکدام

.

غالبا شیعیان میگویند علی از اینکه حقش را در خلافت غصب کردند و محرومش کردند

ناله میکند!! وای که این سخن از زبان شیعیان , شنیدنش برای علی چه درد آور است

...

شیعه خاص علی , صاحب سرّعلی کسی است که این دو را بداند

.

فرازی از سخنان دکتر علی شریعتی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸۸/٦/۱۸ | ٦:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

...ایران...

شاید نام ایران یکی از زیباترین نامهایی است که همیشه

در طاقچه ذهن آشفته ام همچون الماسی می درخشد

و با انعکاس آوای نامش در وجودم , حس غریبی در درونم

شعله می کشد...

...عشق وطن...

 دخترم ؛ من این خاک پاک را دوست می دارم...

کوههای سر به فلک کشیده و دشتهای زیبایش را دوست می دارم...

جنگل های سرسبز و کویرهای خشکش را دوست می دارم...

و ما ایران را همچون جان شیرین دوست می داریم....

چون فرزند این آب و خاکیم...

و سربلندی ایران آرزوی تک تک ماست...

تاریخ از تمدّن ایران، با شکوه و عظمت یاد می کند

 و

 ایرانی را به نیک اندیشی می شناسد.

در تاریخ می خوانیم , ایرانی طبع لطیفی دارد و شاعران و عارفان

 نامی ایرانی اند

ایرانی اهل علم و دانش است و شهره به غرور و غیرت

ایرانی اهل ایمان است و شهره به تقوا

ایرانی قهرمان پرور است و به پهلوانانش می بالد

 ایرانی تسلیم ناحق نمی شود , حتی به بهای خونش....

ایرانی سربه دار می سپارد ... اما سر فرود نمی آورد....

آری دختر خوبم ؛ ایرانی پاک سرشت است

 و ظلم و بیداد  را بر نمی تابد...

حاکمان زیادی بر این سرزمین خوبان حکم رانده اند

 تعدادی به نیکی و بسیاری به جور و جفا...

و این عزّت نفس ایرانی بوده که هر بار کام خودکامگان را تلخ نموده

 و

 مرهمی از عشق بر پیکر رنجور وطن نهاده...

دخترم

 تو  هم یک ایرانی هستی و وامدار عزّت این مرز و بوم...

عزّتی که بها دارد و بهای آن نه سکوت و بی عاری

 بلکه فریاد و تلاش است...

فریاد در برابر بی عدالتی و خود کامگی

و تلاش برای اعتلای پرچم ایران در جهان

................................................................

امّا

امّا اگر دیدی ,‌ خود کامگان ردای مظلومیّت به تن کرده

و بر طبل عدالت خویش می کوبند

و تو هنوز در جستجوی عدالتی.... 

اگر دیدی یکی خون می گرید

و آن دیگری در قصر دروغ خویش هذیان می گوید

اگر دیدی مهد پهلوانان و قهرمانان , گله از افسردگی فرزندانش دارد

اگر دیدی ایرانی شهره به ایمان و صداقت

 اینک به دروغ گویی شهرت یافته!

اگر دیدی فرزندان ایران , دست در دست هم

 کمر به تخریب طبیعت دل آرام ایران بسته اند

 و تو در آرزوی دیدن حداقل یک منظره عاری از زباله

 حسرت به دل می مانی

اگر دیدی ایرانی مصرف گراست و دلیلی برای تلاش نمی یابد

اگر دیدی کالای ایرانی خریدار ندارد

اگر دیدی فرزندان ایران با عشق مهاجرت سر بر بالین می گذارند

 و رویای غرب و شرق در سر می پرورند

اگر دیدی کشورهای پیشرفته دل ایرانی را برده اند

اگر دیدی دل ایرانی به حال ایران نمی سوزد

 و حاضر به کمترین از خود گذشتگی برای این آب و خاک نیست 

و ؟؟؟؟؟های دیگر

بدان.......بدان

 که باید قدمی برداشت

ایران بازهم به کمک من و تو نیاز دارد 

 

 

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: ایران , آرزو , تمدن

تاريخ : ۱۳۸۸/٦/۱٦ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

شیرینی زندگی من

 تو آزادی و آزاد آفریده شده ای , پس آزاد زندگی کن...

چراغ اندیشه تو بهترین راهنمای جاده های پر پیچ و خم

 زندگی تو است

اما اگر برایت می نویسم

 برای این دل نا آرامم  است و این آرزوهای طولانی...

می نویسم تا با صفای کلمات

 امید سعادت پاره تنم را در سرزمین خیالم بپرورم...

می نویسم تا درخشش ستاره عمرم را

 بر آسمان تاریک روزگار به تصویر کشم...

می نویسم تا ابری شوم و در راه پر مشقت زندگی سیرابت کنم...

هر چند که رهرو تویی و من ابری بیش نیستم...



موضوعات مرتبط: زندگی , آسمان

تاريخ : ۱۳۸۸/٦/٩ | ۸:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()