نازنینم

خیلی وقتها

            تو زندگی

در تنهایی

و

در خلوت خومون 

               می گیم

                               کاش......

ما می گیم و

              ما می شنویم...

اما...

...

...

..

یادمون باشه

یکی دیگه هم هست که می شنوه !

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۳/۱٩ | ۸:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

نازنینم

دنیای ما خیلی بزرگه

مثل یه راز سر به مهر حیرت آوره

و

مثل یه رنگین کمون خیلی قشنگه

...

چون اینجا شهر آیینه هاست...

...

توی شهر آیینه ها

نور می شه قاصدک

و حقیقت می شه پیغام قاصدک...

دختر گلم

همه آیینه های این شهر پاک و قشنگن

و

فقط یه حرف برای گفتن دارن

... حقیقت ...

اما........

این شهر آیینه ها

با این که خیلی قشنگ و رنگارنگه

با این که دل همه رو می بره

و

دل کندن ازش سخته !!

اما........

یه اشکال بزرگ داره

بله... آدمها...

آدمای شهر آیینه ها خیلی فراموش کارن

خیلی...

اونا یادشون می ره

 هر از گاهی؛

دستی به سر و روی این آیینه ها بکشن!!!

و

آب پاکی رو , مهمون زلالی نگاه قشنگشون کنن

...

و بالاخره

 یه روزی مثل امروز از راه می رسه...

روزی که

بدیها شدن گرد و غبار

و

آیینه ها شدن تیره و تار

...

بله ...فرشته کوچولوی من

حالا دیگه 

شهر آیینه ها هر روز کم نور تر می شه

می شه دنیای الان ما...

جایی که آیینه ها

تنها حرفی که برای گفتن داشتن...

دارن از یاد می برن

 شاید آیینه ها هم فراموش کار شدن!

اما نه!

آیینه ها خیلی وقته منتظرن...

منتظر آدمهای بیدار و دستهای مهربون...

منتظر فرشته ها ی زمینی...



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۳/۱٦ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

فرشته قشنگم

من تو را می بینم

تو دنیا را می بینی

 و

خدا همه ما را می بیند

اما

ما انسانها بسیار فراموشکاریم

و 

گاهی نگاهش را فراموش می کنیم

مهربانی هایش را از یاد می بریم

...

زبان به شکایت گشوده

و از زیادی درد و رنج گله می کنیم

به در غیرٍ او رفته و تمنای یاری می کنیم

...

غافل از اینکه

او

در همه احوالمان

بیشتر از همه کس ما را می فهمد

و

بسیار بیشتر از همه کس دوستمان دارد

و

بهتر از همه کس ما را می بیند

اما افسوس که ما نمی دانیم...

( الم یعلم بان الله یری )

( آیا ندانست که خدا می بیند؟ )

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۳/٥ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

دخترکم

روزی که آمدیم

پاک آمدیم

زیبا و ناب آمدیم

با گوهر عشق آمدیم

عشقی که سرمایه ایست برای بودن 

بودن ...

عشقی برای بودن و جاودانه شدن

نه ماندن و فنا شدن

گوهری که همه دارند

و

جز اندکی پاس ندارند

روزها می گذرند...

...

و سرانجام روز موعود فرا می رسد

روز رفتن

اما...

کجاست معصومیت روز آمدن در آن روز رفتن؟

کجاست آن گوهر ناب روز آمدن؟

...

شاید غرق در دریای گناهان و نا فرمانی ها

و یا شاید

در بال پرواز نیکان

 برای

 آسمانی شدن فرشته های زمینی...

براستی کدام یک بهتر است؟!

 

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۳/۳ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

دختر گلم

نازنینم

به روزهای عمرم فکر می کنم

...

روزها شدن ماه و ماه ها شدن سال و سالها هم شدن عمر

اما

چقدر از این روزها  استفاده کردم

چقدرش رو خوابیدم ... چقدرش رو بیدار بودم

چقدر دل شکستم ... چقدر دل بدست آوردم

چقدر تونستم به یاد خدا باشم

 و

 سیمهای نامرئی قلبم رو به وجود بی مثالش وصل کنم

و خلاصه اینکه 

چقدر حرکت کردم...؟!

...

وقتی فکرم رو روی بال گذشته سوار می کنم

 و با نگاهی نو جزیره های متروک کهنه رو  کشف می کنم

 دلم به در می آد...

جزیره هایی که می تونستن به دست من آباد بشن

و بهای لحظه های از دست رفته باشن

ولی ...

...

دختر گلم

تو بیشتر مراقب باش

لحظه لحظه عمرت رو با تمام وجود دوست داشته باش

چون اگه واقعا دوستشون داشته باشی

به کمتر از بهای حقیقی واگذارشون نمی کنی!

دختر خوبم

 این لحظه های پر بها

بسیار  با شتاب می گذرند

و در لحظه پایانی عجیب غافلگیر می کنند!

...

حواست باشه!

سفر زندگی یه راه بی برگشته

یعنی

 یه بن بست ؛ با علامت دور زدن ممنوع!

و البته

 با دری به نام بهشت

برای انسان خوشبخت

همون انسانی که بهای حقیقی لحظه ها رو

 خوب خوب می دونه.....

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۳/۱ | ۸:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()