دختر نازنینم

 بیا با هم بریم  خونه ی یه دوست

یه دوست عزیز که از همه به ما نزدیک تره

اما می پرسی خونه این دوست کجاست؟

تعجب نکن همین جاست...

...

چشمات رو ببند و با چشم دلت نگاه کن

وارد یه قصر زیبا می شیم

از زیبایی و عظمتش انگشت به دهان می مونیم

غرق تماشاییم ...

بعد از عبور از راهرویی مجلل

یه دو راهی هست

که هر کدوم به اتاقی بزرگ می رسن

گوش کن ...

از سمت راست صدای مهمونها میاد..

دارن با احترام از صاحب خونه تشکر می کنن

چقدر صداهایی که می شنوی آرامش بخشه؟

اما بازم گوش کن...

از سمت چپ صدای شادی و هلهله میاد

معلومه خیلی بهشون خوش می گذره

کف و سوت و رقص و آواز

اما صدای ناخشنودی هم کم نیست

حتی صدای اعتراض به صاحب خونه!!

که میگن عجب بد جاییه اینجا!!

یا صدای اونهایی که خیلی خوش گذشته

و

 خیال کردن خونه ی خودشونه و گرفتن خوابیدن!!

خلاصه دختر گلم هر چی که گوش می دی

 هیچ صدای آرامش بخشی نمی شنوی..

هر چی گوش می دی نه خیر...

خبری از سپاس گزاری نیست

چنان غرق خوردن و لذت و حرص هستن

که به کلی یادشون رفته مهمون هستن!

و رسم ادب احترام به صاحب خونه هست...

اما

...

 بعد از این دو راهی سالن پذیرایی اصلی قرار داره

که مجلل ترین بخش این قصر باشکوه هستش

دورتادورش فرشته های دربان ایستادن

فرشته هایی که

 با سلام و صلوات از مهمان ها دعوت می کنن

مهمان های اتاق سمت راست

به راحتی

صدای دعوت رو می شنون

و با اشتیاق وارد میشن

اما صدای مهمان های اتاق سمت چپ اونقدر زیاده...

که صدای دعوت رو نمی شنون

و حتی از وجود همچون جایی هم بی اطلاعن...

در حالی که در چند قدمی اونهاست...

 



موضوعات مرتبط: ایران

تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٢٥ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

 

 

دختر قشنگم , گوش کن

صدای شادی فرشته ها را می شنوی؟

صدای جشن و سرور ,‌ صدای دعوت

 صدایی از عرش تا فرش...

خبری در راه است...

گویی ماه , رازی را در گوش زمین نجوا خواهد کرد...

راز ضیافتی بزرگ...

ضیافت خدای خوبیها برای اهل زمین...

و

درهای قصر عشق بر روی همگان گشوده می شوند

آری همه دعوتند...

همه با قلبهای سیاه یا سفید و یا خاکستری...

اهالی آسمان بر زمینیان رشک می ورزند...

اما

اما بیشتر زمینیان در خوابند و صدایی نمی شنوند...!

خوابی عمیق تر از خواب!!!

نه می بینند , نه می شنوند و نه حس می کنند...

سفره زیبایی را که در سرسرای قصر عشق

 با نور خدا  می درخشد

  نمی بینند...

صدای دلنواز دعوت را نمی شنوند...

و نوازش بالهای فرشته ها را بر شانه هایشان

 حس نمی کنند...

همه کبوتران نامه بر از قلبهایشان کوچ کرده ...

و در عالم بی خبری خویش

 خواب خوشبختی می بینند... !

و اما ..

خوشا به حال آنان که بیدارند...بیدار بیدار...

 صدای معشوق را با گوش جان می شنوند...

 دعوتش را با تمام وجود می پذیرند ...

و با اشک شوق قدم در قصر عشق می گذازند...

و

بر سر سفره نور می نشینند...

نوری برای رسیدن به خدای خوبیها...

.................................................

ای کاش بیدار باشیم , عزیزم

                                        ای کاش بیدار باشیم...

از آرشیو وبلاگ

  



موضوعات مرتبط: عشق , زندگی , خدا , فرشته

تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٢٠ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

دختر گلم

شیرینی قشنگ زندگیم

روزی که آمدی نمی شناختمت!

غریبه کوچکی بودی

صورت گرد و کوچکت را به صورتم چسباندند

گرم شدم ..

تو را خواستم ..

با تمام سختیهایت ..

باز هم خواستمت..

با تمام وجود

دور شدنت سخت بود برایم

حتی برای یک لحظه!

چشمهایت  بسته بود

 و

 من دل سیر نگاهت می کردم

راستش باور نمی کردم که واقعی هستی!!!

کوچک و مینیاتوری!

خوشگل و دوست داشتنی

درست مثل یک عروسک..

خدای من حالا من یک عروسک واقعی دارم..

عروسک قشنگی که واقعا می خندد و واقعا می گرید

و مهمتر اینکه

مسئول منم

مسئول این خنده ها و گریه ها منم

و این من هستم که مادر شدم

تا با خنده هایت شاد شوم و بخندم

 و

 با اشک هایت اشک بریزم و غمگین شوم

دختر خوبم

امروز هفت سال از اونروز می گذره

و تو  هنوز قلب من روی زمینی...

فرشته  قشنگم

تولدت مبارک

 

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/٥/۱٥ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

و آفرینش آغاز می شود

خالقی یکتا  مخلوقاتی زیبا می آفریند

مخلوقات یکپارچه ثناگویند

همه بر خوان نعمت تسبیح گویند

...

خالقی یکتا  مخلوقی نو می آفریند

از جنس خاک

                  به رنگ نور

                                   با عطر خود..

نامش آدم است

اما ...

              اما این پایان داستان نیست

آغاز ماجراست...

آدم باید وارد پیکاری شود

                            نبردی سخت اما شیرین

                                                  نبرد بین نور و تاریکی 

ماجرایی پر پیچ و خم

                             اما زیبا...

                                          ماجرایی به نام زندگی

ماجرایی در تقلای حفظ نور و رنگ خدا

و در پایان این ماجرا ...

آدمی با رنگ نور و عطر خدا

                                      به نزد خالق می رود

و

آدمی دیگر با رنگ ظلمت و بوی گناه

                                      به نزد خالق می رود

این خرسند است و راضی...

و

آن دیگری فقط و فقط پشیمان است و نادم.

 

                                    

 

 



موضوعات مرتبط: آدم

تاريخ : ۱۳۸٩/٥/۱۱ | ٩:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

مژده وصل تو کو؟ کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از هر دو جهان برخیزم

یارب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

        



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٧ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

یافتم ...

آری به تازگی یافتم که گمشده ای بیش نیستم!

جز این ممکن نیست

من خودم را نمی شناسم ... من با خودم غریبه ام

چرا ؟؟

چون من در دنیای دیگری هستم

اما

درون من دنیایی دیگر است!

...

دنیایی شگفت انگیز و اسرار آمیز

دنیایی که واژه تنهایی در پیچ و خمهایش رنگ می بازد

 و برای همیشه از فرهنگ لغات سرزمین من پاک می شود

اما افسوس

افسوس که من دنیای درونم را کمتر می یابم

روز به روز تنها تر می شوم

در کنار دوست و آشنا پُر می شوم و در نبودشان خالی

من کیستم ...

آیا اگر به جستجو نپردازم امیدی به یافتن من هست؟

آیا می توان به نا امیدی امیدوار بود؟!

آیا در حرکت به سوی تاریکی و ابهام امیدی هست؟

پس به کجا می روم؟

به کجا این چنین شتابان؟

در پوسته ی خود قفل شده ام

و اصلم را در موزه ناکجا آباد جا گذاشته ام!

باید ..

باید به بازدید هر از گاهی از این موزه مهجور اندیشید

کاش می شد باید ها را باور کرد...

راستی بهای یک بازدید کوتاه چیست؟

شنیده ام که می گویند

بهایش چشم بستن بر پوسته و رسیدن به مغز است...

اما چگونه ؟!

دنیای من بودن من که فقط در یک پوسته خلاصه می شود !!!

 

        



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٦ | ٧:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

دختر نازم

امروز بر ات قصه می گم!

قصه خوبیها...

یکی بود و یکی نبود

خدا بود و هیچ نبود

خدا مظهر خوبی بود

پس آفرید, هر آنچه که لایق خوبی بود

از جن و پری

تا آدم...

آدم لایق خوبی بود

اما

آدم , آزاد بود

آزاد آزاد

آدم اراده داشت

برای انتخاب

بین خوب و بد

هر چند که آدم لایق خوبی بود...

........

روزها گذشت ....

تا اینکه

غول زمان

آدم را به حال رساند

به امروز...

امروز آدم مغرورتر از همیشه است

امروز آدم تار رنگینی به دور خود تنیده است

و

در عالم بی خبری خویش

 خود را عالم دهر می داند!

به تار تنیده اش می نازد

 و ادعای خدایی می کند!

امروز آدم بیچاره تر از  همیشه است

 و  عجب  آنکه خود خبر ندارد !!!

امروز خوبی را سخت می شود جست

امروز روز سختی است

اما

خدای خوبیها

مثل همیشه مهربان است

مثل همیشه دست نوازش بر سر آدم می کشد

و

نور عشق را چراغ راهش می کند

تا رسیدن فردا...

فردا روز طلوع خورشید  عشق

 بر این سرزمین یخ بسته است

فردا روز خوبیهاست...

خدایا

کی میرسد از ره این فردا............؟

الهم عجل لولیک الفرج

زیبا ساز وب   تصاویر مذهبی

از آرشیو وبلاگ



موضوعات مرتبط: عشق , فرشته , فردا

تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٥ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()

دختر گلم

اگه روزی به یه دوست عزیز هدیه ای با ارزش دادی

هدیه ای که از خودت و نشانه ی بودنت باشه

انتظارت از این دوست چیه؟

این که قدر هدیه تو رو بدونه؟

این که یادش نره چقدر دوستش داری؟

این که خوب مواظبش باشه و هیچ وقت دورش نندازه؟

و

دوستش داشته باشه؟

...

نازنینم

خدای مهربون هم بهترین دوست ماست

دوستی که زندگی رو به ما هدیه داده



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/٥/۳ | ٢:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()