دیشب پرنده کوچکی اومد کنارم نشست

چشماش به رنگ غصه بود

بال و پرش شکسته بود

 میخواست آواز بخونه 

برای دل خستۀ من

گفتم چرا غصه داری؟

نگاهشو ازم گرفت

گفتم چشهات آیینه ان!

لبخند رو صورت تو فقط و فقط بهونه است

صدای پای غم رو از رو دلت می خونم

نگاهت رو ازم نگیر عزیزم

اگه هوای این دلت ابریه

ببار تا شسته بشه گرد بغض

اشکهای تو اگر چه شور و تلخن

اما برات رنگین کمون می آرن

شادی من از شادی نگاه توست

نه ازشنیدن صدای این آواز  توست

ببار تا غم رو از روی چشمات بشوری

تا که به جاش امید رو مهمون دلت بیارم

پرنده گریه کرد و با شبنم اشکهاش آیینه دلش رو پاک کرد

از غم دل گفت و امید رو هدیه گرفت

وقتی میخواست بره بهش گفتم

اگه یه روزی دل دخترکم عین دل تو پر بود

براش بگو هر چی رو که من گفتم...

بهش بگو غم رلش رو با دلسوزترین ها در میون بگذاره...

خدا حافظ پرنده قشنگم...

پ ن : این یک شعر نبود !

 



موضوعات مرتبط: گریه

تاريخ : ۱۳۸۸/۸/۱۸ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()