به رفتن می اندیشم

 به جاده ای که در انتظارم است و مرا می خواند

به طبیعتی که همواره رویایش را در سر پرورده ام

به رفتن می اندیشم

به دیاری از  گلهای شقایق

و اسبهای وحشی

که هنوز در بند انسانهای خود پرست نشده اند

به کلبه کاهگلی می اندیشم که

بوی باران می دهد

و با دستان خود می سازمش

 تا منت دیگری در کاخی بر سرم نباشد

تا نگاه حسرتی دلی را نسوزاند

به نگاههای شیرین و بی گناه کودکم می اندیشم

که سزاوار خوبیهاست

...

آری رویاهایم زیباست

اما من هنوز اسیر زندگی آهنی و واژه تمدن بشری هستم!

اسیر راحتیهای دلگیر و پیشرفت های بی روح

اسیر دنیای دروغ و فتنه

و ناچارم

ناچارم کودکم را به همچون دنیایی بسپارم

آری

 دنیایی بی رحم در انتظارش نشسته

نگرانم

...

و من باز می اندیشم

به تنها پناهگاه مطمئن

و آرام می شوم

آری خدا هست...

و من پاره تنم را به دستان پر مهرش می سپارم...

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸۸/٩/٢۳ | ۸:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()