دخترم

 پاره تنم

امروز می نویسم

و اگر فردایی باشد تو می خوانی...

امروز از حال و روز دنیا می نویسم

 و تو فرداهای امروز دنیا را می بینی...

دیروز حسین بود و یزید...

امروز و فردا مردانی حسینی و نامردانی یزیدی

 هستند و خواهند بود...

امروز فردای دیروز است... دیروز عاشورا بود

 و امروز فردای عاشورا...

 حسین ... شجاع بود ... ایمان داشت ... قوی بود ...

 یزید ... ترسو بود ... بی ایمان بود ... ضعیف بود...

زمانه ای بود ... حکومتی بود ...

 و از بد روزگار حاکمش یزید بود ...

و مثل همیشه مردمی بودند ... حیران و سرگردان ...

یزید می گفت حسین باید مرا بپذیرد...

حکومت من اسلامی است!

حسین می گفت با حکومت یزید ...  اسلام در خطر است 

یزید می گفت حسین از دین برگشته ... او را بکشید ...

 حسین تسلیم نشد چون شجاع بود  و  ایمان داشت...

یزید ترسید...

 تاج و تختش در خطر بود ...

 کاخ دروغ هایش در خطر بود ...

جان شیرینش در خطر بود...

سراسیمه دستور داد ... حسین را بکشید ...

عاشورایی بر پا شد

چشمهای بینا دیدند

سرهای بزرگان دو عالم را

 بر سر نیزه های پست ترین های دو عالم دیدند...

چشمهای بینا گریستند

اشکها جاری شد

زمان سپری شد ...

اشکها سیلاب شد ...

زمان سپری شد...

اشکها دریا شد...

دریایی که هرگز نخشکید و نخواهد خشکید...

دریایی که برای امروز و فرداست

و بر زمینی جاریست که

 ماهش را قربانی کرد

تا خورشیدی نو در آسمان حیرانش طلوع کند

خورشید عشق و آزادگی

خورشیدی برای امروز و فردا



موضوعات مرتبط: عاشورا

تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/٧ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()