دخترم...

با تو می گویم این سخن

...

روزی که برای اولین بار دین را شناختم

به واقع نشناختم

صباحی چند از عمر کودکانه ام نگذشته بود

که ندای تکلیف را در گوشم خواندند

گفتند تو مسلمانی... دین ما اسلام است

و تو امروز به سن تکلیف رسیدی...

گفتند ..شنیدم   گفتند .. شنیدم

اما نفهمیدم

ندانستم که چرا باید نماز بخوانم

چرا باید حجاب بگیرم

چرا روزه و چرا...؟؟؟

اوایل خوب بود

حس می کردم بزرگ شده ام

بعدا سخت شد

با خود گفتم

چرا بزرگ شدن این قدر سخت است؟!

اصلا این دین چیست که اینقدر زور می گوید؟!

گفتند..گوش نکردم .. گفتند ..اهمیت ندادم

نماز نخواندم .. از حجاب اجباری عزا گرفتم

دروغ گفتم

پرسیدند خواندی؟

گفتم : آری خواندم!

به حال بی نمازان و بی حجابان غبطه خوردم

چه آسوده اند!!!

حال دنیا را می کنند!

آخر این نماز عجب کار بیهوده ایست!

مگر خدا نیازی به نماز ما دارد؟

خوشا به حالشان!!!

....

از حال نماز گزاران و با حجابان تعجب کردم

شاید کارشان نمایش بود ؟!

اما نه ...واقعی بود...

ولی چرا؟؟؟

این چگونه فکری بود

 که به این سادگی تن به زور گویی های دین می دادند؟!

علامتهای سوال بیشتر و بیشتر شد

تا اینکه او به یاریم آمد

او را حس کردم و ایمان آوردم

این بار من مسلمان شدم

نوری را دیدم ...

راه رسیدن به آن نور نماز بود

نماز عشق من شد

حجابی بی ریا , زینت من در این سفر شد

زینتی که زیباییش را جز خوبان نمی بینند

دیگر از حال نمازگزاران و با حجابان در تعجب نبودم

بلکه

از حال بی نمازان و بی حجابان در عجب بودم...

اگر که بخواهی

تو هم آن نور را می بینی

...



موضوعات مرتبط: نماز , حجاب , زندگی

تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ | ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()