دخترگلم

بهار آمده است...

و با آمدنش مژده آغاز آورده...

آغاز چرخشی تازه

آری دختر نازنینم

تا دنیا دنیاست ...

و تا چرخ گردون  به دست توانای  یزدان پاک می گردد...

زندگی ادامه دارد ...برای من و تو...

"ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری"

چرخهای هستی در گردشند...

زمین به دور خورشید و ماه به دور زمین و ...

و با آغاز هر چرخش

 نیم نگاهی به ما انسانها می اندازند تا بلکه به خود بیاییم!

تا بلکه این بار آن شادی ماندگار را بیابیم

و ما با آغاز هر چرخش

عید می آفرینیم و جشن می گیریم

 جامۀ نو بر تن می کنیم

 و 

 به دنبال شادی می گردیم ...

 اما آن را کمتر می یابیم

روحمان به دنبال شادی های ماندگار است

 اما هر آنچه می یابیم گذراست

چرخ ها باز هم در گردشند گویی دیگر ما را نمی بینند

شاید هم ما فراموششان کرده ایم

غرق در زنده ماندن می شویم!

 زندگی را نمی بینیم!

مثال ما همچون پرنده ای است که

 آزادی را در قفس می جوید...

و جالب تر اینکه آن را در همان قفس می یابد

 و به داشتنش می نازد!

در حالی که هنوز  معنی آزادی را نمی داند !!!

...

نفس می کشیم...

...نفس...

نفس ها مغرورمان می کنند

اکسیر حیات را می چشیم

نفسها را در بر کشیده و به خود  می نازیم

 و بر جهان می تازیم

آری در خیالمان آزادی را یافته ایم !

اما  " نان را به غفلت خورده ایم "

آغاز بهار تلنگری زیباست ؛

 تا نفسی باقی است از این خواب غفلت برخیزیم...

 

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: آغاز بهار

تاريخ : ۱۳۸٩/٢/۱ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()