نازنینم

دنیای ما خیلی بزرگه

مثل یه راز سر به مهر حیرت آوره

و

مثل یه رنگین کمون خیلی قشنگه

...

چون اینجا شهر آیینه هاست...

...

توی شهر آیینه ها

نور می شه قاصدک

و حقیقت می شه پیغام قاصدک...

دختر گلم

همه آیینه های این شهر پاک و قشنگن

و

فقط یه حرف برای گفتن دارن

... حقیقت ...

اما........

این شهر آیینه ها

با این که خیلی قشنگ و رنگارنگه

با این که دل همه رو می بره

و

دل کندن ازش سخته !!

اما........

یه اشکال بزرگ داره

بله... آدمها...

آدمای شهر آیینه ها خیلی فراموش کارن

خیلی...

اونا یادشون می ره

 هر از گاهی؛

دستی به سر و روی این آیینه ها بکشن!!!

و

آب پاکی رو , مهمون زلالی نگاه قشنگشون کنن

...

و بالاخره

 یه روزی مثل امروز از راه می رسه...

روزی که

بدیها شدن گرد و غبار

و

آیینه ها شدن تیره و تار

...

بله ...فرشته کوچولوی من

حالا دیگه 

شهر آیینه ها هر روز کم نور تر می شه

می شه دنیای الان ما...

جایی که آیینه ها

تنها حرفی که برای گفتن داشتن...

دارن از یاد می برن

 شاید آیینه ها هم فراموش کار شدن!

اما نه!

آیینه ها خیلی وقته منتظرن...

منتظر آدمهای بیدار و دستهای مهربون...

منتظر فرشته ها ی زمینی...



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۳/۱٦ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()