یافتم ...

آری به تازگی یافتم که گمشده ای بیش نیستم!

جز این ممکن نیست

من خودم را نمی شناسم ... من با خودم غریبه ام

چرا ؟؟

چون من در دنیای دیگری هستم

اما

درون من دنیایی دیگر است!

...

دنیایی شگفت انگیز و اسرار آمیز

دنیایی که واژه تنهایی در پیچ و خمهایش رنگ می بازد

 و برای همیشه از فرهنگ لغات سرزمین من پاک می شود

اما افسوس

افسوس که من دنیای درونم را کمتر می یابم

روز به روز تنها تر می شوم

در کنار دوست و آشنا پُر می شوم و در نبودشان خالی

من کیستم ...

آیا اگر به جستجو نپردازم امیدی به یافتن من هست؟

آیا می توان به نا امیدی امیدوار بود؟!

آیا در حرکت به سوی تاریکی و ابهام امیدی هست؟

پس به کجا می روم؟

به کجا این چنین شتابان؟

در پوسته ی خود قفل شده ام

و اصلم را در موزه ناکجا آباد جا گذاشته ام!

باید ..

باید به بازدید هر از گاهی از این موزه مهجور اندیشید

کاش می شد باید ها را باور کرد...

راستی بهای یک بازدید کوتاه چیست؟

شنیده ام که می گویند

بهایش چشم بستن بر پوسته و رسیدن به مغز است...

اما چگونه ؟!

دنیای من بودن من که فقط در یک پوسته خلاصه می شود !!!

 

        



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٦ | ٧:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()