داستانکی برای گلم...

 

ابر کوچک تنها بود

جرات باران شدن نداشت

ابرهای دیگر می آمدند و می رفتند

اما

اما ابر کوچک

همچنان  مانده بود و هر روز می گفت:

فردا...فردا بالاخره باران می شوم!

ابر کوچک هیچ وقت باران نشد

خدایا یاریمان کن تا به امید فردا ؛ امروز را از دست ندهیم ...

شاید دیگر فردایی نباشد...



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/٩/۱٥ | ٧:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()