بلور شیشه ای احساس سر در گریبان است انگشتان یخ زده ام در آغوش سردش می لرزند نمی دانم چه بگویم و سر در آستین کدامین باور گذارم نمی دانم کدام باید ها را باور کنم و کدام را در مرداب ناباوری غرق سازم نمی دانم خنده های شیرین را جدی بگیرم یا گریه های تلخ را..

بلور شیشه ای احساس در موجی از تردیدها گرفتار آمده .. عقل کشتیبانی نمی کندو سردرگم است.به راستی به کدامین سو باید رفت آن هنگام که نمی دانی آن چه را که چندی قبل به آن یقین داشتی! چه امیدی برای رسیدن است آن هنگام که نمی دانی به کجا خواهی رسید!

آری ..اینک باید به دنبال آن نور آشنا باشم برای همه ی گم شدن هایم..

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ | ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()