آری شاید دیگر فرصتی نباشد ...

جمله ای که چند صباحی است با تمام وجودم درک کرده ام و امروز به یقین رسیدم شاید اگر این اتفاق نبود به این زودی ها سراغ این وبلاگ نمی آمدم ...

شاید مثل همیشه فرصت را زیاد می دیدم و کارهایم را به فردا و فردا ها موکول می کردم

...

از تو دختر خوبم و از هر عزیزی که این مطلب را می خواند عاجزانه تمنا دارم که گوش جان به آن چه خواهم  گفت بسپارید

حتما برای همه پیش آمده است که به مرگ اندیشیده و گاها آن را آسان و پایان مشکلات بپنداریم

یا پیش خود تصور کنیم هنوز جوانیم و فرصت زیادی باقیست این کاملا طبیعی است ما همیشه مرگ را از خودمان دور می بینیم حال آنکه نزدیک تر از زندگی به ماست ...

راستش من تا به حال چنین مطالبی که اکنون خود در حال نوشتنشان هستم بسیار خوانده ام و به خیال خود بسیار هم باور داشته ام اما

شنیدن کی بود مانند دیدن...

نمی دانم چگونه با این کلمات می توان عمق این لحظه ی کاملا غیر منتظره را وصف کرد نمی دانم ...

بار اول به حساب خواب و رویا گذاشتم روزش را گیج و منگ بودم و بعد باز هم غرق در روزمرگی دنیا ...

اما امروز صبح اتفاقی افتاد که دیگر نمی توان به حساب خواب گذاشت ...

لحظه ی کشاکش بین جسم و جان را لمس کردم لحظه ای که گویی تمام دنیا ساکن می شود و تو را نمی بیند و نمی شنود

با تمام وجود می خواهی بمانی ، بشنوی و ببینی و حرکت کنی اما ...

هنوز در گلویم احساس خفگی دارم 

دقیقا نمی دانم چه اتفاقی افتاد ولی تلنگر خوبی بود برای درک زندگی .

...

برگشتن به زندگی چقدر زیباست

فرصت زندگی کردن بزرگ ترین نعمت خدای بزرگ و مهربان به بندگانش است

اما اما

ما بسیار ناسپاسیم 

فرصت ها را غرق در دنیا می شویم و کور و کر

راستی چرا ما مرگ را می بینیم ولی باور نداریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا اینقدر ناسپاسیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا کی فرصت ذاریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ادامه دارد...



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۳ | ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()