دختر نازنینم , بیدار شو !

 بیدار شو دلبندم

 این بار برایت قصّه بیداری می گویم

قصه دیو وپری

 قصه حق و ناحق

 قصه راست و دروغ

بیدار شو

 و با دو چشم بینا و نگران بنگر

 و ببین آنچه را همگان نمی بینند

بیدار شو

 و چراغ اندیشه را در دست گیر

 و بی نور آن در چیزی نظاره نکن

 که اساس ذات و فطرت ما

 در عقل و درایت ماست

خوب نگاه کن ؛ چه می بینی؟

آری دنیای زیبایی را می بینی

 امّا همین دنیای زیبا در پس پرده بازیها دارد

زشتیهایی در پس زیبایی

 و کاستیهایی در پس فراوانی

 و دروغهایی در پس راستی و...

و راز های سر به مهر فراوان

نازنینم ؛

دوست دارم

 همه این رازهای سر به مهر روزگار را بشکافم

  و حقیقت زندگی را

در شربت شادکامی بریزم

 و با این معجون

 کامت را برای همیشه شیرین کنم...

اما دخترکم افسوس که شدنی نیست

 و این هم یک دلسوزی مادرانه بیش نیست

و این راهیست که باید به تنهایی پیمود

 و رنج و سختی آن را به جان شیرین چشاند

تا رسیدن به سرمنزل مقصود

 و به دست آوردن جام زرین حقیقت



موضوعات مرتبط: زندگی , دنیا , خوشبختی

تاريخ : ۱۳۸۸/٤/۱٦ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : یه شقایق | نظرات ()